چاپ مقاله
ارسال به دوستان
گفتگو از علي عبدحق
پروفسور سيد حميد مولانا استاد روابط بين الملل دانشگاه «امريكن» در واشنگتن آمريكاست. نام وي با دو تن از سرشناس ترين اساتيد بين المللي اين رشته قرين است: «هربرت شيلر» و پس از او «جرج گردنر
در دهه ۱۹۵۰ و اوايل دهه ۱۹۶۰ رشته ارتباطات در حالي مرحله «باديه نشيني» را طي مي كرد كه حتي در دانشگاه هاي اروپا نيز اثري از آن نبود. استادان و پژوهشگران علوم انساني و اجتماعي از رشته هاي مختلف به اين رشته كوچ مي كردند و دوباره به كار اصلي خود بازمي گشتند.«هارولد لاسول» از دانشگاه شيكاگو و دانشگاه نل كه رشته اصلي اش علوم سياسي و حقوق بود. «پاول لازار سفلد» استاد جامعه شناسي دانشگاه كلمبيا، «كورت لوين» استاد روانشناسي دانشگاه «ايوا»، «كارل دويچ» استاد رشته منطقه شناسي بين المللي دانشگاه هاروارد، «كنت بولدينگ» از دانشگاه دنور، «دانيل لرنر» و «ايتال دوسولوپول» از دانشگاه ام.آي. تي در رشته توسعه سياسي و ... همگي افرادي بودند كه به ارتباطات بين المللي روي آورده بودند اما هنوز براي اين رشته محل سكونتي وجود نداشت تا آن كه مولانا وارد صحنه شد. بين سال هاي ۱۹۶۵ تا ۱۹۶۷ كه در دانشگاه «شيكاگو» و «تنسي» تدريس مي كردم، در احداث دروس رشته «ارتباطات بين المللي و جهاني» اين دو دانشگاه شركت داشتم، ولي «برنامه مطالعات عالي ارتباطات بين المللي و جهاني» دانشگاه امريكن در پايتخت آمريكا ـ واشنگتن ـ و در دانشكده خدمات بين المللي آن مؤسسه را در پائيز ۱۹۶۸ تأسيس كردم و بدين ترتيب شالوده اين رشته در آمريكا رسماً ريخته شد.»او در تمام اين سال ها رياست اين بخش را به عهده داشته است. اين بخش هم اكنون يكصد استاد تمام وقت و دو هزار دانشجو در مقاطع ليسانس، فوق ليسانس و دكترا دارد و بزرگترين مركز مطالعاتي در اين رشته است.وي بين سال هاي ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۸ به عنوان رئيس «انجمن بين المللي پژوهش در علوم ارتباطات و رسانه ها» معرفي شد سازماني كلان كه ۴۰ سال قدمت داشته و مركز اصلي پژوهشگران جهاني رشته هاي ارتباطي و اطلاعاتي به شمار مي رود و داراي دو هزار عضو حقيقي و حقوقي از سراسر جهان است و از سوي سازمان ملل و يونسكو به عنوان سازمان جهاني غيردولتي اين رشته شناخته مي شود.دانشگاه امريكن در تجليل از مقام علمي وي جايزه ويژه اي به نام «جايزه مولانا» را در رشته ارتباطات قرار داده كه نخستين آن به دكتر جيمز باوند ـ پژوهشگر رشته مخابرات و انرژي بانك جهاني- اعطا شد.گفت وگوي ما با حميد مولانا درباره ساختار سياسي ايالات متحده را در ادامه بخوانيد:
جناب پروفسور! به عنوان سؤال نخست بفرماييد چه ايدئولوژي هايي در عرصه سياسي آمريكا حاضرند و از چه طريقي اين ايدئولوژي ها خود را در صحنه سياسي به ظهور مي رسانند؟ درواقع نسبت ايدئولوژي هاي گوناگون با ساختار سياسي آمريكا چگونه است؟
سيستم سياسي آمريكا در حقيقت نظامي يك حزبي است با دو جناح كه يك جناح به «حزب جمهوريخواه» موسوم است و جناح ديگر «حزب دموكرات» ناميده مي شود. به عبارت ديگر اين دو حزب به ايدئولوژي واحدي معتقدند و تفاوت هاي آنها ايدئولوژيك نيست. هردوي اين احزاب از ايدئولوژي سرمايه داري آمريكايي حمايت مي كنند و هر دوي آنها، ليبراليزم غربي را با همه لوازم آن پذيرفته اند. تفاوت اين دو حزب در دو نقطه است
يكي اختلاف در مسائل داخلي آمريكا مانند برنامه ريزي، رفاه، بهداشت، آموزش و پرورش و حدود نقش ايالات و نيز دولت مركزي در آموزش و پرورش و... و ديگري اختلاف در مسائل مربوط به سياست خارجي است اما در نقطه دوم اختلاف ها بسيار كم رنگ تر و ظريف تر است. در اين نقطه اختلاف سليقه به مديريت اصولي ثابت برمي گردد و هيچ يك از دو حزب اصول را در اين نقطه به چالش نمي كشند. به عنوان مثال هر دو حزب جمهوريخواه و دموكرات در تمام مدت پس از جنگ جهاني دوم تا فروپاشي شوروي، اصل جنگ سرد را به عنوان يكي از اصول اساسي سياست خارجي ايالات متحده پذيرفته بودند و هم اكنون پس از فروپاشي شوروي نيز هر دو حزب اصل برتري و سلطه آمريكا بر همه جهان را به زبان هاي مختلف قبول دارند. تفاوت ها تنها به مديريت اين اصول مربوط است. اين دو در اصل هيچ فرقي با هم ندارند. يك ذره هم تفاوت ندارند. اين حرف از روي مطالعات علمي است و حدس نيست.
پس اين رقابت شديد انتخاباتي كه دوره جديد آن را هم پيش رو داريم چيست؟
اين انتخابات آمريكا كه هر روز هم بيش از روز قبل داغ مي شود بيشتر از لذت تماشاي يك مسابقه است و به علاوه اين كه چون آمريكا قدرت بزرگي است هر اتفاقي كه در آنجا روي مي دهد، تيتر مي شود اما خود موضوع انتخابات في نفسه موضوع مهمي نيست. الان به نظر مي رسد كه يك خانم يعني هيلاري كلينتون براي نخستين بار كانديداي رياست جمهوري آمريكاست و يك سياهپوست آفريقايي تبار به نام باراك اوباما هم در ميدان هست و به علاوه يك سناتور شناخته شده يعني مك كين هم از طرف جمهوريخواهان در رقابت ها شركت دارد. در ظاهر امر اين ها با هم تفاوت زيادي دارند يكي زن است ديگري از اقليت هاي نژادي و ديگري سناتوري با زمينه آنگلو ساكسون و اروپايي است. اما اين تنها ظاهر ماجراست. آنها به لحاظ فكري هيچ فرقي با يكديگر ندارند و تفاوت آنها فقط در نحوه مديريت است. يعني هر سه نفر به برتري و سلطه آمريكا به مثابه تنها قطب قدرت جهان اعتقاد دارند اما يكي معتقد است كه قشون آمريكا با وضعي كه در عراق پيدا كرده ظرف ۶ ماه يا ۱۲ ماه از عراق خارج شود اما ديگري بهتر مي بيند كه نظاميان را در عراق نگه دارد. در مسائل داخلي هم هيچگاه اصول را زير سؤال نمي برند. رقابت آنها بيشتر مربوط به مديريت چهار موضوع است كه درباره آنها به مردم قول هايي مي دهند كه گاهي عمل مي كنند و گاهي هم نمي كنند:
1. ماليات، اين كه ماليات كمتر يا زيادتر باشد و نحوه دريافت چگونه باشد، كدام طبقه ماليات بيشتري بدهد.
2. بهداشت، اين كه آيا بهداشت ملي باشد يا نه و آيا بايد بخش بهداشت خصوصي باشد يا عمومي
۳. مسائل رفاهي مانند مسائل مربوط به حمل و نقل و راه ها
۴. مسئله آموزش و پرورش اما هيچ يك از دو حزب هيچ اعتقادي به تغييرات زيرساختي در نهادها و يا تغيير در اساس نظام اقتصادي ندارند و اين موضوعات در رقابت انتخاباتي نقشي بازي نمي كنند؛ زيرا دو حزب به لحاظ ايدئولوژي يكسانند به عبارت بهتر هيچ كدام از دو حزب نظام آمريكا را زير سؤال نمي برد و به قانون اساسي آمريكا هم خدشه اي وارد نمي كند و اختلاف درباره اجراي برنامه هاست.
با اين حساب نقش دانشگاه ها و بويژه جريان هاي فكري متفاوت علوم انساني در فضاي سياسي آمريكا چه مي شود؟ آيا شما معتقديد كه جريان هاي علمي دانشگاه ها اثري بر فضاي سياسي آمريكا ندارد و به كلي بي تأثير بر آن است؟
دانشگاه ها در آمريكا نقشي كه دانشگاه و دانشجو در ايران و برخي كشورهاي ديگر دارد را ندارند. در اين باره تنها يك استثنا وجود دارد و آن هم دهه ۱۹۶۰ ميلادي مطابق با ۱۳۴۰ هجري شمسي است كه دانشجويان آمريكايي پس از حدود،۵۰ ۶۰ سال سكون اجتماعي، جنبشي ايجاد كردند و با همراهي سياهپوست ها نهضتي به راه انداختند.
آيا اين جنبش تحت تأثير جنبش هاي دانشجويي ۱۹۶۸ فرانسه بود؟
نه! اين جنبش در اصل نهضتي بود كه اوايل ۱۳۴۰ در خود آمريكا به وجود آمد و منبع آن در وهله اول سياهپوست هايي بودند كه آزادي هاي مدني خود را دنبال مي كردند و همان گونه كه مي دانيد رهبر آنها مارتين لوتركينگ بود كه بعدها ترور شد. در آن زمان تبعيض هاي نژادي زياد بود و اين نهضت براي احقاق حقوق مدني سياهان به وقوع پيوست اما از آنجا كه ۱۹۶۰ سال سخت و بدي براي آمريكا بود، دانشجويان نيز به سياهان پيوستند و حتي نظام آمريكا را زير سؤال بردند. در اين اثنا نارضايتي كارگران هم مزيد بر علت شد. به موازات اين جنبش در اروپا هم از همين قبيل نهضت ها روي داد. يكي در چكسلواكي سابق كه خواستار خروج از سلطه شوروي بودند و نهايتاً موفق نشدند و در آخر تانك هاي شوروي در سال ۱۹۶۸ حركت كردند و پراگ را تصرف كردند. همزمان با اين واقعه در فرانسه تحت حكومت ژنرال دوگل كارگران و دانشجويان عليه دولت شوريدند. من اين وقايع را به خوبي در خاطر دارم زيرا من آن موقع در واشنگتن و نيويورك بودم و بعد به اروپا رفتم. به پراگ و سپس تابستان همان سال به پاريس رفتم. سال ۱۹۶۸ هم در اروپا و هم در آمريكا سالي پرآشوب بود. در حوالي همان سال اتفاقات مهم ديگري نيز روي داد: مارتين لوتركينگ ترور شد و باب كندي، برادر جان اف كندي، كانديداي رياست جمهوري شده بود، اما او را هم ترور كردند در حالي كه بيش از ۵ سال از ترور جان كندي نمي گذشت. اين واقعه منجر به شورش هاي زيادي در شهرهاي مختلف آمريكا شد. در همين زمان آمريكايي ها در جنگ ويتنام عقب نشيني كرده بودند و در حال شكست بودند.از اين سال هاي عجيب كه بگذريم هرچند جريانات فكري آمريكا در سياست تأثيرگذار است اما اين تأثيرگذاري با اروپا و نيز كشور ما قابل قياس نيست. بويژه در ۲۰ سال گذشته با محدوديت هايي كه در آمريكا به وجود آمد، اساتيد دانشگاه كمتر در تغيير وضع سياسي و اجتماعي آمريكا مؤثر بوده اند.در آمريكا استادان به لحاظ سياسي اهميتي كه در اروپا و ديگر جاها دارند را ندارند. سياست روزانه آمريكا تحت تأثير سه گروه رقم مي خورد: يكم، دولتمردان و احزاب، دوم روزنامه نگاران و دلال هاي سياسي يا به اصطلاح كارشناسان كه حتي به درجه دانشگاهي هم نرسيده اند اما وسط ماجرا هستند و ديده باني كرده و اطلاعات را براي نظام فيلتر مي كنند و سوم وكلاي دادگستري و شركت هاي بزرگ.
چرا وكلاي دادگستري و شركت هاي بزرگ را در يك دسته مي گنجانيد؟
در اجتماع آمريكا، وكلا وضع منحصر به فردي دارند. جمعيت نسبي حقوقدانان يا وكلا در آمريكا از تمام كشورهاي ديگر جهان بيشتر است. جمعيت حقوقدانان در آمريكا بيش از جمعيت مهندسين آنجاست و از جمعيت استادان آمريكا هم بيشتر است. زيرا نظام آمريكا نظامي سرمايه داري است كه روي قواعد بخصوصي به صورتي بسيار ظريف بنيان شده و هميشه اختلافات هست كه اين اختلافات بايد حل و فصل بشود. درآمد وكلا هم وابسته به اين اختلاف ها و رفع آنهاست. اساساً آمريكا يك جامعه اختلافي و حل و فصل اختلاف است. وكلاي دادگستري در سياست دستي قوي دارند. اغلب نمايندگان كنگره آمريكا حقوقدان هستند. اين مربوط به ماهيت جامعه آمريكاست. منازعه و بحث جزو لاينفك جامعه آمريكاست. از سوي ديگر آرامش امپراتوري آمريكا نيز وابسته به قوانيني است كه آن را تأمين كند.
آمريكا كشوري قديمي نيست كه نظم در آن براساس سنتها باشد بلكه نظم درچنين جامعه اي كاملاً وابسته به مقررات است. اين مقررات است كه حكومت مي كند و نه سنتها. در ايران اغلب منازعات در خود خانواده ها و بين خود طرفين حل مي شود، به دادگاه نمي رويم و بخشش نيز نقش مهمي دارد. در حالي كه آمريكا اين طور نيست. آمريكا از آغاز براساس منفعت افراد وشايد بتوان گفت طمع شكل گرفته است. اصلاً يكي از روش هاي درآمد در آمريكا شكايت كردن از ديگران است و در اين ميان هم شاكي و هم وكيل پولي به جيب مي زنند به اين ترتيب دادگاه ها در آمريكا جزئي از نظام اجراي عدالت نيستند بلكه قسمتي از جريان پولي و اقتصادي ايالات متحده به شمار مي روند. در واقع مسئله اجراي عدالت نيست بلكه مسئله رقابت براي بردن پولي است كه در جريان اين مسابقه وسط گذاشته شده است.
دراين ميان آيا رسانه ها نمي توانند نقشي آگاهي بخش براي مردم شركت كننده در انتخابات داشته باشند؟ آيا رسانه هاي آزاد توانايي آن را ندارند كه به نفع مردم در نتيجه انتخابات اثرگذار باشند؟ به عبارت بهتر آيا رسانه ها نمي توانند حامل نظرات نخبگان دانشگاهي مجراي ظهور سياسي جريانات فكري دانشگاه ها باشند؟
انتخابات در عالم مدرن در كشورهاي جديد با دموكراسي يونان باستان با آن جمعيت محدود تفاوت زيادي دارد. دموكراسي امروز غرب كه در قرن ۱۷ اروپا و انگلستان ريشه دارد، دموكراسي يونان باستان نيست. ميراث دموكراسي در اروپا كه در آمريكا به نهايت خودش رسيده دموكراسي آليگارشي و كنترل شده توسط يك گروه براي مديريت تمام مردم است. دموكراسي آن گونه كه مردم و دانشجويان از طريق كتاب هاي درسي مي آموزند برابر با مشاركت مردم در سرنوشت شان است، اما در عصر مدرن چنين چيزي اصلاً وجود ندارد. زيرا از زماني كه سرمايه داري و انقلاب صنعتي شروع شد، جمعيت زياد شد و سازمانها پيچيدگي پيدا كرد، رسانه ها موظف شدند تا چه عامدانه و چه تحت تأثير ماهيت بنيادين شان اطلاعات را فيلتر كنند و اطلاعاتي را كه نظام فكر مي كند كه مردم بايد داشته باشد به آنها برسانند. مردم آمريكا اغلب اطلاعاتشان را از رسانه ها به دست مي آورند و رسانه ها هم چه از جنبه اقتصادي و چه از جنبه سياسي و اجتماعي تحت اداره همان گروه خاص است.
به اين ترتيب رسانه ها تبديل به ديوارهايي مي شوندكه ميان رأي دهندگان و انتخاب شوندگان واقع مي شوند. در دنياي امروز كانديداها و سياستمداران در دسترس مردم نيستند، بلكه آنچه در دسترس مردم است تصاوير آنهاست، تصاويري كه از طريق رسانه ها ترسيم مي شود؛ بنابراين انتخابات به يك بازي جذاب تبديل مي شود. در آمريكا انتخابات يك مسابقه است مثل فوتبال كه تماشاي آن براي مردم جالب است. آنها از تماشاي اين مسابقه لذت مي برند. شبكه هاي تلويزيوني آمريكا نحوه ارائه خبر، نحوه صحبت درباره فعاليت كانديداها و ... طوري به مردم ارائه مي شودكه انگار كارشناسان فوتبال در حال بررسي يك مسابقه جذاب هستند: اين كه چه كسي گل زد و چه كسي نزد، اين كه اشتباهات چه تأثيري در برد و باخت گذاشت، اينكه چه كسي خواهد برد، بحث درباره نام آدمها يا اين كه چگونه موهايي دارند و./.مطلب اخير منحصر به آمريكا نيست، در دنياي مدرن امروز انتخابات اين گونه است اما در آمريكا اين امر به نهايت خود رسيده است.
در صورت امكان كمي درباره نحوه برگزاري انتخابات در آمريكا صحبت كنيد.
انتخابات رياست جمهوري آمريكا اول هفته نوامبر است يعني اول پائيز. اما همين حالا كه ما اينجا نشسته ايم يكي از دو نفر نهايي كه بايد مورد رأي گيري واقع شود معلوم شده كه مك كين است. نفر ديگر هم در چند هفته آينده يا نهايتاً تابستان يعني ۴ ماه قبل از انتخابات معلوم خواهد شد. يعني از حداقل ۴ ماه قبل براي مردم تصميم گيري شده است كه چه كساني را انتخاب كنند. تعداد اين افراد هم سه نفر و چهار نفر و پنج نفر هم نيست، دو نفر است.
نحوه انتخاب اين دو نفر چگونه است؟
اين دو نفر از طريق احزاب و نه از طريق مردم انتخاب مي شوند. انتخابات هاي ايالتي انتخابات درون احزاب است و كسي كه جزو حزب نباشد نمي تواند در آن شركت كند.نكته مهم اين كه در انتخابات مقدماتي ايالات نه تنها رأي گيري تنها از ميان اعضاي حزب صورت مي گيرد (و البته بنا به قوانين در برخي ايالات عده محدود ديگري هم اجازه رأي دادن دارند) بلكه بيش از ۳ تا ۱۰ درصد مردم در اين انتخاب شركت ندارند.
چه تعدادي از مردم در آمريكا عضو يكي از دو حزب هستند؟
امروز در آمريكا كمتر از ۴۰ درصد مردم عضو اين احزابند اما آنچنان اين دو حزب در سياست آمريكا حكومت مي كنند كه همه مابقي مردم بايد از آنها تبعيت كنند و در طول تاريخ آمريكا هيچ كس خارج از اين دو حزب به رياست جمهوري نرسيده است. علاوه بر اين بايد دانست كه در آمريكا مردم مستقيماً رئيس جمهور را انتخاب نمي كنند بلكه رأي هر كس به يكي از دو كانديدا نمادين است. رأي دهندگان با نوشتن نام هريك از دو كانديدا درواقع به حزب او رأي مي دهند به طوري كه با برنده شدن هر كانديدا در هر يك از ايالات حزب او به نسبت سهميه ويژه اي كه مطابق قانون براي آن ايالت تعيين شده نمايندگاني را انتخاب مي كند. همين نمايندگان هستند كه در نهايت درباره اين كه چه كسي رئيس جمهور بشود تصميم مي گيرند. بارها رخ داده است كه رأي مردم به يكي از دو كانديدا بيشتر بوده اما نمايندگان آنها طي اتفاقات بعدي طرف مقابل را انتخاب كرده اند كه مورد آخر هفت سال پيش در رقابت ميان بوش و ال گور اتفاق افتاد. مردم سراسر آمريكا ۵۱ درصد به ال گور و ۴۹ درصد به بوش رأي داده بودند. اما سهميه بندي نمايندگان ايالات باعث شد تا تعداد نمايندگان دو طرف برابر شود. در اين زمان برادر جورج بوش فرماندار فلوريدا بود. او با اظهار نفوذ خود تعدادي از آرا را باطل اعلام كرد و منجر به آن شد كه تعداد آراي بوش در فلوريدا از آراي رقيبش بيشتر شود.ال گور در اين باره شكايتي طرح كرد و موضوع شكايت به ديوان عالي آمريكا كشيده شد. اما از آنجا كه حزب جمهوري خواه تعداد قضات بيشتري درديوان عالي داشت، بوش توانست رأي ديوان عالي را به نفع خود بگيرد و در نتيجه بوش برنده انتخابات شد.
جناب دكتر! تحول خواهي مردم در آمريكا درچه حدي است؟ آيا ممكن است كه ما شاهد تغييري اساسي در ساختار يا نگرش هاي آمريكا در انتخابات پيش رو باشيم؟
به هيچ وجه! هيچكدام از اين سه نفر اصول اساسي آمريكا را مورد چالش قرار نداده اند، آنها هيچ يك از اصول سياست خارجي آمريكا را تغيير نخواهند داد. تنها تفاوت خانم كلينتون و آقاي اوباما درباره ايران اين است كه اوباما مي گويد كه بدون قيد و شرط حاضر است با دولت ايران و آقاي احمدي نژاد صحبت كنند. اما ديگري مذاكرات را منوط به برآورده شدن شرايطي مي داند. اينها مسائل حاشيه اي است. اما در اصول اختلافي نيست. به همين دليل معلوم نيست كه اينگونه انتخابات آمريكا را نجات بدهد. من مي خواهم موضوع ديگري را هم مورد تأكيد قرار دهم. اگر اينها از عناصر وفادار هيأت حاكمه آمريكا نبودند اصلاً اجازه داده نمي شد كه تا اينجا بالا بيايند و هركدام هم كه رأي بياورد بايد در چارچوب سيستم فعاليت كند. البته شخصيت هر يك بر سياستها مؤثر است اما نبايد گمان كرد كه آمريكا تنها روي محور رئيس جمهور مي چرخد؛ پشت رئيس جمهور دستگاه نامرئي اي وجود دارد كه شما نمي توانيد آن را ببينيد. اگر اين دستگاه نامرئي وجود نداشت، آمريكا در زمان بوش حتي ممكن بود از هم بپاشد.بوش اصلاً نمي تواند هيچ چيز را اداره كند.
آقاي پروفسور مولانا! ما به عنوان كشوري كه چالش هاي جدي و بلندمدتي با كشور آمريكا داشته ايم چگونه بايد در برابر اين تغييرات واكنش نشان بدهيم؟
سه نكته بسيار مهم در اين باره وجود دارد:
1. ما بايد فهم و اطلاع دقيقي از جامعه و بويژه نظام سياسي آمريكا داشته باشيم. اين اطلاع وفهم نبايد حاصل رسانه ها باشد و نه حتي محصول كتاب هاي درسي معمولي. ما بايد سيستم را بشناسيم و از كساني كه از نزديك تجربه داشتند استفاده كنيم. اين براي ما خيلي مهم است وگرنه بدون اطلاعات درست، تبديل به زندان تعصبات و اطلاعات سطحي خودمان خواهيم شد
2. ما بايد خودمان را بررسي و آماده كنيم. نبايد تنها به اين فكر كنيم كه آنها چه رفتاري در قبال ما خواهند داشت آنها كاري را با ما خواهند كرد كه متناسب با توانمندي ها، ظرفيت ها و رفتارهاي ما باشد. اين دو خيلي مهم تر از اين است كه اوباما رأي بياورد يا ديگري. اين اصلاً اهميت ندارد. من در سفر اخيرم شانس ملاقات با اوباما را هم داشتم. او براي سخنراني به دانشگاه ما آمده بود و من توانستم با او بنشينم و صحبت كنم. اوباما نه كندي آمريكاست و نه گورباچف شوروي! ما ايراني ها گاهي دچار خيالات مي شويم.
۳. توجه به تغييرات ديگر كشورهاي دنيا از جمله آمريكاست. اما آنچنانكه من از مطبوعات مي بينم ما هميشه مي پرسيم انتخاب چه كسي براي ما خوب است. در حالي كه بايد به خودمان توجه كنيم. پرسش اول بايد اين باشد كه «آيا ما خودمان براي خودمان خوب هستيم؟». اين همان پرسشي است كه طرح نمي شود.
منبع: ايران