مشترك گرامي : طرح مكاتبه و انديشه !! جهت دسترسي به  امور مشتركين و ثبت پاسخنامه ، ارسال نامه ، تغيير آدرس و خريد بن كتاب معرفي شده  ابتدا در سايت عضو شده و سپس مشخصات خود را در قسمت فعال كردن امور مشتركين وارد كنيد تا مجوز دسترسي به امور مشتركين براي شما صادر گردد
Login
نام کاربری :  
کلمه عبور :  

 


 
۱۳۸۷ جمعه ۸ شهريور
مقالات پربیننده
نکته های ناب
خبرنامه
  ميهمان گرامي سلام به سايت خودتان خوش آمديد
 مسير حركت شما در سايت: Skip Navigation Links
 
 
پرینت چاپ مقاله   ارسال به دوستان ارسال به دوستان



سيد مهدي شجاعي

دفعتا خبر آمد كه فدك از دست رفت و اين براي شما بانوي من كه تازه داغ غصب خلافت ديده بوديد، كم غمي نبود.
كارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:
- خليفه ما را از فدك بيرون كرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بيماري بوديد. رنگ رويتان زرد بود و دستهايتان هنوز مي لرزيد، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به كبودي نشسته بود.
…شما مضطر و مضطرب از بستر بيماري جهيديد و گفتيد:
- چرا؟!! و شنيديد:
- فدك را هم غصب كردند، به نفع حكومت غصبي.
- چرا؟
اين چرا ديگر جوابي نداشت، نه فقط كارگزاران شما كه خود خليفه هم براي اين چرا پاسخي نداشت.
من كه كنيزي ام- به افتخار- در خانه شما، مي دانم كه:
»فدك قريه اي است در اطراف مدينه، از مدينه تا آنجا دو- سه روز راه است. اين باغ از ابتدا دست يهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در اين سال كه اسلام، نضج و قدرتي فوق العاده مي گيرد، يهود، بيم زده، از در مصالحه درمي آيند و. و اين باغ را به شخص پيامبر هديه مي كند تا در امان بمانند.
پيامبر آن را مي پذيرد و باغ در دست پيامبر مي ماند تا آيه «واتِ ذَالْقُرْبي حَقَّهُ»... نازل مي شود و پيامبر به دستور صريح خداوند، فدك را به شما مي بخشد.«اين، واقعيتي نيست كه كسي بتواند آن را انكار كند. اگر پدرتان رسول خدا هم پيش از ارتحال، همه مسلمانان را جمع مي كرد و سئوال مي فرمود: فدك از آن كيست؟ همه بي تامل مي گفتند:
- فاطمه.
اينكه حالا چرا همه خفقان گرفته اند و دم برنمي آورند، من نمي دانم. حداقل بايد همان فقرا و مساكيني كه از اين باغ به دست شما روزي مي خورند و حالا نمي خورند، صدايشان دربيايد، اما انگار ايمان مردم هم با پيامبر، رخت بربست و جاي آن را رعب و وحشت و حب دنيا گرفت.
شما برخاستيد، با همان حال نزار و تن بيمار.
پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروك تازه اي بر پيشاني مباركتان مي نشست، اما از اين حادثه، آنچنان برآشفتيد كه من مبهوت شدم.
مرا ببخشيد بانوي عالميان! با خودم فكر كردم كه اين فدك مگر چيست كه غصب آن زهراي مرضيه را اينگونه برمي آشوبد؟ فدك ملك با ارزش و پردرآمدي است. درست، اما براي فاطمه بريده از دنيا و پيوسته به عقبي كه مال دنيا، ارزش نيست، تازه، از فدك هم كه خود هيچگاه بهره نمي برديد.
فدك در تملك شما بود و فقر از سر و روي اين خانه مي باريد. فدك از آن شما بود و نان جويي هم سفره شما را زينت نمي داد. فدك ملك شخص شما بود و روزها و روزها دودي از مطبخ اين خانه بلند نمي شد. شوي شما علي، جان عالمي بفداش هزاران هزار درهم را در ساعتي بين فقرا تقسيم مي كرد، دستهايش را مي تكاند و گرسنگي اش را به خانه مي آورد.
پس چه رازي بود در اين ماجرا كه شما چون اسپندي از بستر بيماري خيزاند؟ من اين راز را دريافتم. اما چه فرقي مي كند كه فضه خادمه اي اين راز را دريافته باشد يا نيافته باشد. كاش مردم اين راز را مي فهميدند، ايمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟ فدك براي شما باغ و ملك نبود، روي ديگر سكه خلافت بود. و شما به همان محكمي كه در مقابل غصب خلافت ايستاديد، در مقابل غصب فدك مقاومت كرديد، شما در ماجراي غصب فدك درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پيام پيامبر را مي ديديد.
فدك يعني خلافت و خلافت يعني فدك، فدك بعد اقتصادي خلافت است و خلافت بعد سياسي فدك و خلافت و فدك يعني اسلام، يعني پيامبر، يعني سنت نبوي. وقتي جنازه پيامبر بر زمين است، مي توان حكم او را در خاك كرد، وقتي هنوز رطوبت قبر پيامبر خشك نشده، مي توان كلام او را لگدمال كرد، هر اتفاق و انحراف ديگري بعيد نيست. و اسلام بعد از چهار روز پوستين وارونه مي شود بر تن خلق الله كه جز تمسخر برنمي انگيزد. و اين بود آنچه جگر شما را مي سوزاند و بر جان شما- سرور زنان عالم- آتش مي افكند.

غضبناك و خشم آلود به ابوبكر فرموديد:
- فدك از آن من است، مي داني كه پدرم به امر خدا آن را به من بخشيده است، چرا آن را غصب كردي؟ ابوبكر گفت:
- بر اين مدعايت شاهد بياور.
به شما، به مخاطب آيه «اِنّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَيْت وَ يُطَهرّكُمْ تَطْهيراً«.
گفت: شاهد بياور. به كسي كه كلامش حجت است گفت كه شاهد بياور.
يعني، زبانم لال، پناه بر خدا، صديقه كبري، راستگوترين زن عالم دروغ مي گويد ، يعني آنكه رسول الله درباره اش فرمود:
- اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتي فاطِمَةَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِكَ سُمّيَتْ فاطِمَه .
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب، فاطمه، فاطمه ناميده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات مي شود؟!
يعني آنكه به تصريح پيامبر، خشم خدا درگروي خشم اوست و رضاي خدا، در گروي رضاي او. بايد كلامش بواسطه كسي ديگر تاييد شود؟!
بانوي من! جسارت حد و مرز نمي شناسد، بخصوص در وادي جهالت. ولي شما پذيرفتند، شما عصاره صبريد، شما اسوه استقامتيد.
فرموديد:
- باشد، شاهد مي آورم. و علي را كه گواه خلقت بود، به شهادت برديد.
- كافي نيست، يك نفر براي شهادت كافي نيست.
عجب! پس وا اسلاماه! وامحمداه!... خليفه نشنيده است اين كلام پيامبر را كه:
اَلْحَقُّ مَعَ عَلي وَ عَلي مَعَ الْحَقْ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دَار.
هميشه حق با علي است و علي با حق است. حق به دور علي مي گردد، حق دنباله روي علي است، هر جا علي باشد حق حضور مي بابد.
اين كلام به آيه قرآن مي ماند، نص صريح كلام پيامبر است. پيامبر آنقدر اين كلام را در زمان حيات خويش تكرار كرده است كه هيچكس ناشنيده نماند. و اين يعني كلام علي حكم است. عين عدالت است و اطاعت مي طلبد.
خليفه در محضر آب، دنبال خاك براي تيمم مي گشت. چه طهارتي! چه تيممي! چه نمازي!
جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبوري كرديد و شاهدي ديگر برديد.
ام يمن شاهد ديگر شما به خليفه گفت:
- شهادت نمي دهم مگر اينكه اعترافي از تو بگيرم.
- چه اعترافي؟ - كلام مشهور پيامبر در مورد من چيست؟ خودت اين را از زبان رسول نشنيدي كه فرمود «ام ايمن از زنان بهشتي است؟» - راستش چرا، شنيدم. همه شنيدند.
- من زني از زنان بهشت شهادت مي دهم كه پس از نزول آيه «وَاتِ ذَالْقُرْبي حَقَّهُ...» پيامبر، فدك را به امر خدا به فاطمه بخشيد.
خليفه خلع سلاح شد:
- باشد، فدك از آن تو.
- بنويس!
- نياز به...
- بنويس! و خليفه نوشت كه فدك از آن زهر است.
تمام؟ نه، عمر وارد شد:
- چه كردي ابوبكر؟
- هيچ فدك از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم.
عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره كرد. بند دل ما را. كاش من درون سينه تان بودم و به جاي آن جگر نازنينتان مي سوختم. كاش شما دختر پيامبر نمي بوديد، كاش فاطمه نمي بوديد، كاش اينقدر خوب نمي بوديد، كاش اينقدر عزيز نمي بوديد كه دل ما اينقدر آتش نمي گرفت.
اشك در چشمان شما نشست ولي سكوت كرديد. هيهات از اين سكوت و صبوري!
اميرمومنان علي، آهي از سردرد كشيد و گفت:
- چرا چنين مي كنيد؟ گفته شد:
- شهود كم اند، بايد بيشتر شاهد بياوريد.
امام علي رو به ابوبكر كرد و فرمود:
- اگر مالي در دست كسي باشد و من ادعا كنم كه آن مال از من است، تو از كداميك شاهد طلب مي كني؟ از آن كه مال در دست است و ذواليد است يا من كه ادعا مي كنم.
ابوبكر گفت: حكم اسلام اين است كه بايد از مدعي، شاهد طلب
كرد نه از آنكه مال در دست اوست.
علي فرمود:
- پس چرا از فاطمه شاهد مي خواهي در حاليكه فدك در تملك و تصرف او بوده است.
ابوبكر در مقابل اين برهان روشن از پاي درآمد و سكوت كرد ولي عمر با جسارت جواب داد:
- علي! رها كن اين حرف ها را، فدك را پس نمي دهيم.
علي، كوه استوار حلم فرمود:
- اِنّا للَّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون... وَسَيعْلَمُ الَّذين ظَلَمُوا اَي مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.
به يقين آنها هم مي دانستند كه علي براي حف اصل اسلام، مامور به سكوت است و گرنه هيچگاه تا بدين پايه جرات جسارت نداشتند.
بانوي من! وقتي به خانه بازگشتيد، گريه امانتان را ربود، آنچنانكه صداي ضجه تان فضاي خانه را پر كرد. پدرتان را صدر مي زديد و از حاكميت جور، شكوه مي كرديد.
- ناگهان تصميم غريبي گرفتيد. اعلام كرديد كه به مسجد مي رويد و سخنراني مي كنيد. آخرين حربه اي كه در دست مظلوم مي ماند، اظهار مظلوميت است و افشاگري.
باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آنها كه خود را به خواب زده اند، بيدار نمي شوند، اما شايد آنها كه به خواب برده شده اند تكاني بخورند. هر چند وقتي كه خورشيد ولايت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب مستمر.
اما وَما عَلَي الرَّسُولِ اِلّا الْبَلاغ.
خبر مثل رعد در فضاي مدينه پيچيد و شهر را لرزاند.
- فاطمه به مسجد مي آيد!
- دخت پيامبر مي خواهد سخنراني كند!
- احتمالا مساله غصب خلافت است - شايد ماجراي غصب فدك باشد.
- برويم.
مسجد به طرفة العيني غلغله شد. مهاجرين و انصار از هم پيشي مي گرفتند. كودكان بر دوش مردان قرار گرفتند تا يادگار پيامبر را به محض ورود ببينند. انگار جمعيت مي خواست ديوارهاي مسجد را درهم بشكند يا لااقل عقب براند.
خليفه مصلحت نمي ديد منعتان كند و بيداري مردم و رسوايي خويش را دامن بزند. خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته كار از دستشان در نرود و طوفان دردهاي شما، تخت بي بنيان خلافت را از جا نكند.
آرام اما با شكوه و وقار از خانه درآمديد. چون پا گذاشتن ماه در عرصه آسمان، اين شما بوديد يا پيامبر كه بر زمين مي خراميديد؟! همه گفتند: انگار پيامبر زنده شده است. شبيه ترين فرد- حتي در راه رفتن- به پيامبر.
زنان بني هاشم، چون ستارگان شب تيره، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهي كردند. و قتي شما قدم به مسجد گذاشتيد، نفس در سينه مسجد حبس شد، در پشت پرده اي كه به دستور شما آويخته شده بود، قرار گرفتيد و مدتي فقط سكوت كرديد. سكوتي كه يك دنيا حرف در آن بود. و آنها كه گوش شنيدن اين سكوت را داشتند، ضجه زدند.
بعضي كه راه گلوي شما را گرفته بود، جز با گريه كنار نمي رفت. گريه شما بغض مسجد را تركاند. مسجد يكپارچه ضجه و ناله شد. و بعد سكوت كرديد، سكوتي كه عطش را دامن مي زند و تشنگي را صد چندان مي كند و... لب به سخن گشوديد:
بسم الله الرحمن الرحيم سپاس خداي را بر آنچه انعام فرموده و شكر هم او را بر آنچه الهام نموده و ثنا و ستايش بر آنچه از پيش ارزاني داشته. حمد به خاطر همه نعمت ها و مواهب و هدايايي كه پيوسته بشر را احاطه كرده و پياپي از سوي او بر انسان نازل شده.
شماره آنها از حوصله عدد بيرون است و مرزهاي آن از حد جبران و پاداش فراتر و دامنه آن تا ابد از حيطه اداراك بشر گسترده تر.
مردمان را ندا داد تا با شكر استمرار و ازدياد نعمت را طلب كنند. و ستايش خلايق را با افزايش نعم خويش بر انگيخت و دعا را وسيله افزوني نعمت ها قرار داد. و شهادت مي دهم كه «لا اله الا الله» خدايي كه هيچ شريكي برايش متصور نيست.
كلمه اي كه تاويل آن اخلاص است و دلها به آن گره خورده است و انديشه ها از آن روشني يافته است.
خدايي كه چشم ها را توان ديدن او نيست و زبان ها را قدرت وصف او نه.
خدايي كه بال وهم و انديشه و خيال، تا اوج درك ذاتش نمي رسد.
اشياء را آفريد بي آنكه پيش از آن چيزي موجود باشد و آنها را با قدرت و مشيتش بي هيچ قالب و مثالي تكوين فرمود، بي آنكه به خلقت آن محتاج باشد، يا در آن فايدتي بجويد، مگر تثبيت حكمتش و هشيار كردن خلايق بر طاعتش و اظهار قدرتش و رهنمايي مردم به عبوديتش و عزت بخشيدن به دعوتش.
سپس ثواب را در مقابل طاعت و عقاب را در برابر معصيت قرار داد تا بندگان از خشم و انتقام و عذابش به سوي جنات رحمتش شتاب بگيرند. و شهادت مي دهم كه پدرم محمد، بنده و رسول خداست. و خداوند او را انتخاب كرد پيش از آنكه به سوي مردم گسيل دارد و نامزد رسالتش كرد پيش از آنكه او را بيافريند و او را برگزيد و برتري بخشيد، پيش از آنكه مبعوثش كند. و آن هنگام كه بندگان در عالم غيب پنهان بودند و در سرحد عدم و در هاله اي از ترس و وحشت و ظلمات سير مي كردند.
از آنجا كه خداوند علم و احاطه و معرفت به عواقب امور و حوادث روزگار و منزلگاه مقدرات داشت، او را برانگيخت تا كار خدايي خويش را به اتمام رساند و حكم قطعي خويش را امضا كند و مقدرات حتمي اش را نفوذ بخشد.
پس محمد رسول خدا با امتهايي مواجه شد، فرقه فرقه شده در مقابل آئين ها و زانو زده در مقابل آتش ها و فروافتاده در مقابل بت ها و گرفتار آمده در دام انكار خدا.
پس خداي تعالي با محمد تاريكي ها را روشن كرد و تيرگيهاي ابهام را از دلها زدود و ابرهاي سياه را از مقابل ديده ها كنار زد.
پيامبر كمر به هدايت مردم بست و آنها را از گمراهي نجات بخشيد و نور بصيرت بر چشمهاي تاريكشان پاشيد و آنها را به سوي دين محكم و استوار سوق داد و به صراط مستقيم فراخواند. تا اينكه خداوند او را به اختيار و رغبت و ايثار او و با دست رافت خويش به سوي خود برد.
پس محمد (ص) اكنون از شر اين دنيا در آسايش است و گرد او را فرشتگان نيكوكار فراگرفته اند و خشنودي پروردگار غفار بر او سايه افكنده و همجواري خداوند جبار نصيبش گرديده.
درود خدا بر پدرم، پيامبر او و امين وحي او و برگزيده او و منتخب و مرضي او. و سلام و رحمت و بركت خدا بر او.

سكوت بر مسجد سايه افكنده بود، زمان از حركت ايستاده بود و تپش قلب ها نيز. و شما انگار در اين دنيا نبوديد و هيچكس را نمي ديديد. انگار در عرش بوديد و خدا و پيامبر را وصف كرديد و بعد به فرش بازگشتيد، به مسجد و در ميان مردم و رو به آنها فرموديد:
شما اي بندگان خدا!
مرجع و نگاهبان و پرچمدار امر و نهي خداونديد و حاملان دين او و وحي او و امناء خداونديد بر خويشتن و مبلغان اوئيد به سوي امت ها.
زمامدار حق اكنون در ميان شماست با پيماني كه از پيش با شما بسته است.
يادگاري كه براي شما باقي گذاشته است، كتاب ناطق خداست و قرآن صادق و نور فروزان و شعاع درخشان.
كتابي كه حجت هاي آن روشن است، بواطن آن آشكار، ظواهر آن متجلي و پيروان آن مفتخر و مورد غبطه اقوام ديگر.
كتابي كه تبعيت از آن، انسان را به سوي رضوان سوق مي دهد و گوش جان سپردن به آن، نجات را به ارمغان مي آورد و حجت هاي نوراني خداوند بواسطه آن شناخته مي شود.
تفسير فرايض و واجبات و حدود محرمات و روشنايي بينات و كفايت براهين و استدلالات و فضائل و محسنات و رخصت ها و موهبت ها و اختيارات و شرايع و مكتوبات، همه و همه به واسطه قرآن شناخته مي شود. و خداوند ايمان را آفريد براي تطهير شما از شرك. و نماز را آفريد براي تنزيه شما از كبر. و زكات را براي تزكيه جان شما و افزايش روزي شما. و روزه را براي تثبيت اخلاص شما. و حج را براي پايداري دين شما. و عدل را براي تنظيم قلب هاي شما.
اطاعت و امامت ما را بر شما واجب كرد براي نظام يافتن ملت و در امان ماندن از تفرقه. و جهاد را وسيله عزت اسلام قرار داد و صبر را وسيله اي براي جلب پاداش حق. مصلحت عامه را در گروي امر به معروف قرار داد و نيكي بر پدر و مادر را سپري ساخت براي محافظت از آتش قهر خودش و پيوند خويشان را وسيله افزايش جمعيت و قدرت ساخت و قصاص را وسيله حفظ خونها و وفاء به نذر را موجب آمرزش و رعايت موازين در خريد و فروش را براي از ميان رفتن كم فروشي و نهي از شرابخواري را براي دوري از پليدي ها و پرهيز از تهمت ناروا را حجابي در برابر غضب خداوند و ترك سرقت را وسيله اي براي ورود به وادي عفت قرار داد. و شرك را حرام كرد تا خدا پرستي جامه اخلاص بپوشد.
پس تقواي خدا پيشه كنيد آنچنانكه شايسته است و جز در لباس اسلام نميريد. و فرمانبردار خدا باشيد در آنچه امر فرموده و از آنچه نهي كرده كه همانا بندگان انديشمند خدا به مقام خشيت او نائل مي شوند.

بيش از همه چيز بهت و حيرت بر دلهاي مسجديان سنگيني مي كرد: عجبا! اين فاطمه است يا فاتح قله هاي فصاحت؟! اين زهراست يا زه كمان كياست؟! اين بتول است يا باني بناي بلاغت؟! اين طاهره است يا طلايه دار كاروان خطابت؟! اين كيست؟ كجا بوده است؟ اين همان كوثر هميشه جوشان است كه خدا به پيامبر عطا كرده است! و اين ابتداي وادي حيرت بود .
دلها كه به كلام شما شخم خورده بود، اكنون آماده بذر مي شد.
چه زمين لم يزرعي و چه بذر بي نظيري!

اَيُّها النّاس! اِعْلَموُا اَنّي فاطِمَةٌ وَ اَبي مُحَّمَد.« هان اي مردم! بدانيد كه من فاطمه ام و