چاپ مقاله
ارسال به دوستان
مقبل در ايام جوانى مردى شوخ و ظريف بود. روزى در ايام محرم به جمعى برخورد كه در ماتم حسينعليه السلام سينه مىزدند و گريه مىكردند. مقبل به جاى آنكه با آنها همراهى كند و مشغول عزادارى شود، بر عكس به طريق استهزا چيزى خواند كه جمع عزاداران را متألم و نالان نمود.
چند روز نگذشت كه ناگاه مقبل به مرض جذام مبتلا گرديد؛ به حدى كه مردم از وى ابراز تنفر نمودند و دورى گزيدند. به همين حال بود تا سال ديگر شد. روزى در زاويه خرابهاى با دل شكسته نشسته بود كه ناگاه ديد جمعى از شيعيان كه مشغول عزادارى بودند چنين مىخوانند:
چه كربلاست امروز
چه پر بلاست امروز
سر حسين مظلوم
از تن جداست امروز
گريست و بالبداهه گفت:
روز عزاست امروز
جان در بلاست امروز
فغان و شور محشر
در كربلاست امروز
همان شب رسول خداصلى الله عليه وآله را به خواب ديد و مورد لطف و نوازش آن بزرگوار قرار گرفت و حضرت از تقصير او گذشت. و اين جريان باعث شد كه مقبل شروع كرد به سرودن اشعار در مصيبت سيدالشهدا و اهل بيتش.
گويد: چون واقعه شهادت را تمام نمودم، شب جمعه بود. آنقدر خواندم و گريه كردم تا اينكه خوابم برد. در عالم خواب خود را در حرم سيدالشهداءعليه السلام ديدم. در حرم شريف منبرى گذاشته بودند و رسول خداصلى الله عليه وآله نيز تشريف داشتند. در اين موقع آن بزرگوار امر فرمود محشتم را حاضر كنند. محتشم به محضر مبارك رسول خدا شرفياب گرديد. حضرت فرمود: امشب شب جمعه است. برو منبر و چيزى در مصيبت فرزندم بخوان. محتشم حسب الامر به منبر رفت. خواست در پله اول بنشيند، حضرت فرمود: بالا برو. چون به پله دوم رفت، فرمود: برو بالا. همچنين تا بر عرشه منبر نشست. آنگاه شروع كرد به خواندن اين ابيات:
بر حربگاه چون ره آن كاروان افتاد
شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هر جا كه بود آهويى از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد
مقبل گويد: چون محتشم از ذكر مصيب فارغ شد، پيغمبر اسلام خلعتى به وى عطا فرمود: من خيال كردم كه حتماً اشعار من مورد قبول آن بزرگوار واقع نگرديده است. زيرا كه به من التفاتى ننمود و امر به خواندنم نفرمود.
در اين بين حوريهاى به خدمت آن بزرگوار رسيد و عرض نمود كه: انسيه حوراء فاطمه زهرا عرض مىكند كه مقرر فرما مقبل واقعهاى در مرثيه سيد الشهدا بخواند. پس حضرت امر فرمود: بر منبر رفتم و بر پله اول ايستادم و شروع كردم:
روايت است كه چون تنگ شد بر او ميدان
فتاد از حركت ذوالجناح و از جولان
نه سيدالشهدا بر جدال طاقت داشت
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
كشيد پا ز ركاب آن خلاصه ايجاد
به رنگ پرتو خورشيد بر زمين افتاد
بلند مرتبه شاهى ز صدر زين افتاد
اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد
ناگاه كسى اشاره نمود كه: فرود بياد. دختر پيامبر غش كرد. پس من فرود آمدم، ديدم ضريح منور سيدالشهدا باز شد و شخص جليل القدرى بيرون آمد، اما زخمهاى بيشمارى در بدن نازنينش بود. آن بزرگوار خلعت فاخرى به من عطا فرمود: عرض كردم: فدايت گردم شما كيستيد؟ فرمود: من حسينم.(1)
پاورقي:
1) كفايةالواعظين، ج 4، ص 43.