چاپ مقاله
ارسال به دوستان
محتشم پسرى داشت كه از دنيا رفت. او چند بيت در رثاى وى گفت.(1) شبى حضرت رسول اكرمصلى الله عليه وآله را در خواب ديد كه فرمود: تو براى فرزند خود مرثيه مىگويى اما براى فرزند من مرثيه نمىگويى؟!
مىگويد: بيدار شدم ولى چون در اين رشته كار نكرده بودم، ماندم كه چگونه وارد مرثيه فرزند گرامى آن حضرت شوم. شب ديگر در خواب مورد عتاب حضرتش قرار گرفتم كه فرمود: چرا در مصيبت فرزندم مرثيه نگفتى؟! عرض كردم: چون تاكنون در اين وادى قدم نزدهام، لهذا راه ورود براى خود پيدا نكردهام. فرمود: بگو:
»باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است«
بيدار شدم. همان مصرع را مطلع قرار دادم و آنچه كه مىبايست سرودم، تا رسيدم به اين مصرع كه گفتم: »هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال« در اينجا ماندم كه چگونه اين مصرع را به آخر برسانم كه به مقام الوهيت جسارتى نكرده باشم. شب، حضرت ولىعصرعليه السلام را در ديدم، فرمود: چرا مرثيه خود را به اتمام نمىرسانى؟ عرض كردم: در اين مصرع به بنبست رسيدهام، نمىتوانم رد شوم. فرمود: بگو:
»او در دل است و هيچ دلى نيست بى ملال«
بيدار شدم و اين مصرع را ضميمه آن مصرع نموده و بيت را به آخر رسانيدم.(2)
علامه مدرس تبريزى در ريحانةالادب مىنويسد: اين دوازده بند محتشم از زمان خود محتشم تا عصر ما... مشمول مرور زمان نشده و مثل اصل مصيبت خود آن بزرگوار كهنه نگرديده... از كثرت تأثيرى كه در قلوب دوستداران اهل بيت عصمتعليهما السلام دارد، به مثابه اين است كه با قلم اندوه و غم نگاشتهاند... دور نيست كه سبب امتياز و رواج عمومى اين دوازده بند، دو مصرع آن باشد كه در عالم رؤيا از طرف قرينالشرف خانواده عصمتعليهم السلام به محتشم القا شده كه به نظر حقيقت نمك آش و چاشنى اين غذاى روحى شده است.
پاورقي
1) صاحب ريحانة الادب آورده است كه وى برادرى داشته به نام عبدالغنى كه پس از وفاتش براى او شعرى سروده بوده و سپس اميرالمؤمنينعليه السلام را در خواب ديده كه فرمودهاند: چرا براى فرزندم شعر نمىگويى؟
2) الكلام يجرالكلام )سيد احمدزنجانى( 110/2.